تبليغاتX


:: بی تو هرگز ::

بی تو هرگز

واسه اونایی که هنوز آدمن!



سنگ قبرم

سنگ قبرمرا نمی سازدکسی

مانده ام درکوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد

بردسوختم خاکسترم را باد برد

+نوشته شده در85/10/07ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/10/07ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/10/07ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط محسن |

تركه ميره دستشوئي زنانه ميگيرنش ميگن کوري نميبيني زنونست؟ ميگه من چکار کنم اونجا نوشته: زنا، نه! اونطرف هم نوشته: مردا، نه

+نوشته شده در85/10/07ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط محسن |

آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم

+نوشته شده در85/10/07ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط محسن |

خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد ! گناه تنها کردار زشت نيست ... گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد

+نوشته شده در85/10/07ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط محسن |

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده، اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های برزبان نیامده در این سکوت حقیقت ها نهفته است

 

 سلام دوستای گلم

چند روزی که من به خاطر یکسری مسائل با خودم در گیرم....

یعنی نمی دونم باید چیکار کنم...؟

من تصمیم گرفته بودم که دیگه غمگین ننویسم اما نشد.

دنیا عجیبه چون من هر تصمیمی رو گرفتم بهش رسیدم اما این بار دیگه نشد برسم...

می دونم که زمان می بره اما تا کی این احساس می خواد با من باشه...

تو فکرم که چه طور باید کنترلش کنم؟

با خیلی ها حرف زدم  خیلی ها با من صحبت کردن اما به نتیجه ای نرسیدم خدا بگم این استاد جامعه شناسی نیامرزه یا بیامرزه باعث بانی همه فکرهای عجیب غریبم اونه(از همین جا از خواهرای گلم فاطی خانم و هیوا جون  و از داداشی گلم یوسف که انشالله به درجه های بالای تحصیلی برسه ممونمنم و دست هر سه شونوا می بوسم.)

آخ دستم به استاد برسه اون قد مویی که تو سرشه رو هم می کنم تا این قد به من نگه کچل.

یک سوال پرسیدا زندگیم رو زد خراب کرد آخه پرسیدن داره که تو زندگی آخرش به کجا میرسه؟

هدفتون توی زندگی چیه؟

آخرش فهمیدم اما چه فایده بعضی ها میگن با ارزشه بعضی ها میگن بی ارزشه؟

اما به نظر شخص بنده زندگی چیز با ارزشیه برای اینکه اون وقت خیلی چیزا ارزش رو از دست می داد و خیلی چیزهای بی ارزش و پوچ , ارزش می گرفت.

شما به این چیزا فکر نکنید چون مثل من به جایی نمی رسید...

+نوشته شده در85/10/07ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط محسن |

برف عاشق....

دوباره وسط آب

باران میبارد ..حس زیبایی باران در این جزیره ..

پرواز با توپولف هم عالمی دارد. انسان را به خدا نزدیک میکند..

قبل از پرواز هوا بس ناجوانمردانه سرد بود....

دوستی از دوستان قدیم را دیدم ..

دست به قلم که شده بود پایش نیز قلم شده بود...

حال پایش میلنگد...

ولی همیشه فکر دویدن دارد..

در دلم خندیدم..

تا کنون اینقدر تلخ نخندیده بودم

+نوشته شده در85/10/05ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/10/05ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط محسن |

باز هم پر غصه

زار می باريدم

باز هم شب٫گريه

ديشب انگار دلم

در هوس بود تو را

و نمی ديد تو را

توی آن روياها

زار می گرييدم

در غم و حسرت تو

اشکها می باريد

از شب و دوری تو

باز دل پر پر شد

باز چشمم باريد

همه تن اشک شدم

در شبی بارانی

من همه غرق نياز

تو همه دور ز من

من تمنای تو و

تو نبودی پی من

من تو را می خواهم

کاش می دانستی

من به تو محتاجم

کاشکی می ماندی

+نوشته شده در85/09/07ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/09/07ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط محسن |

ای دل من چرا صدات درنمیاد، این همه آزارت میدن چرا صدات در نمیاد

هرکی از راه میرسه یه زخمی به تو میزنه چرا صدات در نمیاد

آروم بگیر دل بی طاقت، دیوونم نکن دل بی طاقت

آتیشم نزن دل بی طاقت، فراموشش کن دل بی طاقت

نفرین نمیکنم تورو، هرجا میخوای بری برو

نگو قسمت نبوده خودت نخواستی برو، هرجا میخوای تو برو

+نوشته شده در85/09/07ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/08/25ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/08/25ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط محسن |

قلبم در دستان او می تپد

قلبم در دستان او می تپد

زیرا جایگاه خوبی بارای اوست

+نوشته شده در85/08/25ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط محسن |

در به در دنبال بهانه ای می گردم ،

 برایزندگی.

تو نیستی ،

بهانه ای نیست،

مرگ را عشق است.........

     

 

 

+نوشته شده در85/04/05ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط محسن |

تو همیشه مهربونی واسه این دل شکسته..

واسه احساس لطیفم که فقط دل به  تو داده...

تو برو یادت بمونه دل عاشق دیوونه تا ابد توو انتظارت همیشه از تو

میخونه......

+نوشته شده در85/04/03ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/04/03ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط محسن |

kash midanestam chist  anche az chashme to ta omghje vojodam  jarist

از  عسل جونمه    دوست دارم

+نوشته شده در85/04/02ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط محسن |

+نوشته شده در85/04/02ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط محسن |

وقتی گریه میکنم تو را در میان اشکهایم میبینم

اما اشکهایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

+نوشته شده در85/04/02ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط محسن |

با ... اشک !!!

   دلتنگیهایی من

 فکر ميکردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای که دوردور رفته ای

اما دورشده بودی تا پا به پا شدنت را نبينم

واشکهای خدا حافظی را

من که کاره ای نبودم تو هم که تقصير نداشتی

همه اش دست خدا بود که من و تو را برای جدا شدن آفريد

شايد هم تقصير خودم بود.يه ستاره برام زياد بود .نتونستم نگهش دارم .نتونستم....

سردم است. اینجا پشت میز نشسته ام و می لرزم. سینه ام از دودغم خس خس می کند. شانه هایم انقدر که هق هق گریه کرده ام درد گرفته اند.احساس بی پناهی می کنم. مثل همان حس بچه گی. تاریک و سرد. منزوی و آواره. با نگاهی پر حسرت. خودم رو توی آینه نگاه می کنم. لاغر شده ام. از خودم متنفر شدم. بازم باید بلند شوم ولی این بار مطمئن نیستم بتوانم.

خسته ام. خسته. رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته، همه چیزی ست که برام مانده. یک احساس گم شدن در شب بی ستاره غربت اینجا. شب که سنگینیش روی دلم آوار می شود. آخر خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم. پس سهم من چیست از این دنیای تو. دستانم حس تمنا دارند. پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد.

چشمانم، چشمان حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی. دویدم. سالها دویدم و نرسیدم. زندگی رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خود بنویسم. گاهی برایم فصلهایش را با بی رحمی نوشتند. دیگر نایی ندارم. توانی نیست که بخواهم ادامه راه را بروم. دوست داشتم یک بار، فقط یک بار در آغوش تو آرام می خوابیدم تا حس شیرین آرامش را تجربه کنم. آرامشی که نوای خوشش صدای 2 قلب است که به هم پیوند خورده اند. همیشه دلهره و حس دوری، حس از دست دادن و ترس تنهایی گلویم را گرفت. انگار که چیزی از درون من را خراش میدهد؛ آتش می زند و خاکسترم را ذره ذره بر باد.

دوست داشتم می رفتیم زیر نور ماه. تاب بازی می کردیم و می خندیدیم. خنده های تو که زیباترین است. دوست داشتم زیر نور ماه معاشقه می کردیم بی دغدغه. شیطنک های جوانی. بی هیچ فلسفه. بی هیچ حس تعلق به مکان و زمان. بعد از بوی تن تو مست می شدم و به خواب می رفتم. به خوابی ابدی. پرواز به آنجا که اثری از عذاب و حسرت نیست. می رفتم بهشت. آن وقت یه فرشته خلق می کردم مثل تو و بعد مقابلش سجده می کردم.

به تو نرسیدم و از تو دور افتادم. کمری شکست و قلبی فسرد. دوری، آخرش مرا از پای درآورد. نحیفم کرد. تار به تار شدم. من از حسرت هر شب سر به دیوار کوبیده ام. حسرت دیدار تو. پاهایم مجال راه رفتن ندارند. چسبیده اند به زمین و به من می خندند. می گویند به کدامین امید می خواهی بروی. شبها سر به آسمان بی ستاره ام دارم. هر ستاره ای را معشوقی ست و سهم من زمین سرد شنزار است.

قلب من شکسته. برای خودم. برای تو. برای تویی که صدایت تا ابد در گوشم هست. برای حرفهایت. برای بچگی کردنهایت. مثل من. دلم برای هر دومان گریست. راستی دیشب حالم را می پرسیدی. به مهربانی شما. خونابه می خورم. زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم. پاهای شکسته در راه عشق را می بندم. دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم. اما نمی دانم چینی شکسته دل را چگونه پیوند بزنم. راستی می توانی دل مرا پیوند بزنی بانو. دل من را هر بار می شکنند. تکه تکه اش می کنند. زیر پا لهش می کنند

 پاييز است همه جا زرد و بي روح ،جاده اي بي انتها در پيش دارم جاده اي پوشيده از برگهاي زرد و خشکيده درختان تنومند. پاهايم را با ناتواني به آنسو ميکشانم صداي خرد شدن برگهاي پاييز زده بر وجودم لرزه مي اندازد. ناگه ياد غرور شکسته ام افتادم اشکي سرد از گونه هايم سرازير شد.اندکي در خود فرو رفتم ...و زير لب زمزمه کردم چه ساده شکست چه....

لحظه اي به کودکيم مي نگرم. به دوران پاکي به دوران صداقت به دوران طراوت به لحظه هاي تلخ و شيريني که با تو و بي تو گذشت به لحظه هايي که با نوازش دستهاي مهربان تو به خواب شيرين کودکي مي رفتم به آن زماني که بدون انتظار به همه سلام ميکردم به آن زمان که دغدغه اي در وجودم نبود به آن زمان که هر ساعتش همچون ثانيه سپري مي شد. ولي باز با صداي آرامش بخش تو به حال برمي گردم . اندکي در خود فرو ميروم و زير لب زمزمه

مي کنم چه زود گذشت چه زود....

درتاريکي شب گوشه اي نشسته ام .به دور دست خيره شده ام. ازدور نوري سو سو ميزند.باخود فکر ميکنم شايد آن نور تو باشي. نزديکتر مي شود. قلبم تند وتندتر ميزند. هزاران کلمه از ذهنم عبور مي کند. عشق،اميد،زندگي و... هاله اي زرد رنگ درچندقدمي من است. نگاهش ميکنم. باچشمانم التماس ميکنم. لحظه اي پلکانم را به هم مي زنم ولي نوري ديگر وجود ندارد و باز

.من مي مانم و نگاهي به دور دست.

 

چه زيباست به خاطره تو زيستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به پای تو سوختن

و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو زيستن و برای تو گريستن

و به عشق و دنيای تو نرسيدن

ای کاش ميدانستی بدون تو مرگ گواراترين زندگی است.
بدون تو و دور از دستهای مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگی چه تلخ و نا شکيباست.

تقديم به تو ای عزيز و مهربان که آفتاب مهرت در آسمان دلم هرگز غروب نميکند

 

+نوشته شده در85/03/31ساعت 5:14 قبل از ظهر توسط محسن |

 تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا سوء استفاده کن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود.....

 کنارم نیستی آرام باور میکنم

                                    چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم

عاشقت بودم تو هم مست دو چشمایه ترم

                                     عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم

نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم

                                     به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

+نوشته شده در85/03/31ساعت 5:0 قبل از ظهر توسط محسن |

به راستي در هر رابطه اي وقتي به احساس خود ايمان داشته باشيم مي توانيم به احساس ديگري نيز

 
اعتماد كنيم.

 
لازمه دوست داشتن اطمينان است ، وقتي ديگران با صادق نيستند ، و نقاب به چهره دارند ، نبايد نقاب
 
بزنيم،بايد به درون تنها و پذيرفته نشده آنها نفوذ كرد، و كمكشان كرد . بايد اجازه بدهيد ديگران شما را
 
بشناسند، در مرام يكرنگي همانقدر از خودت را كه مي شناسي بايد به ديگران بشناسي.
 
اگر قلب تو آتشفشان باشد چگونه انتظار داري كه در دستهايت گل شكوفا كند ؟؟؟؟؟
 
 

قرار بود...

                   ...

                           ...

هميشه قرار ميگذاريم ولي آخرش...

ديگر عادت کرده ام بازيچه ي دست اطرافيانم باشم...

لحظه هايي هست که فکر ميکنم تلاشهایم بيهوده است...

چه ميشود کرد؟...

بايد ماند و ديد چه بر سرم مياورند...

بدترين بلا هم باشد تحملش آسان است!!!

اگر با هم باشيم...

           اگر با هم باشيم...

                                   اگر...!

زماني هست که ما خودمان هم به هم رحم نميکنيم...

آنچنان با حرفهايمان سيلي محکمي به صورت هم ميزنيم که تا چند روز جاي انگشتانمان روي گونه سرخ

مي ماند...

زير بار کدام فشار کمرم خم نشد؟...

از ضربات داغ کدام حرف دلم نسوخت؟...

چشمانم کدام غم را پنهان نکرد؟...

کدام راه را انتخاب نکردم که براي يک لحظه نفسهامان تلاقي داشته باشند؟...

خسته شدم...

                     خسته...

                              کاش صبرم نتيجه بدهد...

                                  کاش حوصله ام طاقت اين همه زمان را داشته باشد...

                                      کاش شانه هايم طاقت تحمل اين همه فاصله را داشته باشد...

کاش اين همه شايد و اما وجود نداشت...

چشمانم ميسوزد مثل سينه ام...مرحم اين همه زخم چيست؟؟؟

فکر نمي کنم براي جراحات روحي مرحمي هم باشد!!!

يک روز ميگفتي خلاء روحي...

حالا چه بايد بگوييم؟؟؟

اين هم اسمي ندارد...

مثل بقيه چيزهايمان...

          دوست داشتنمان...

                       دلتنگيهايمان...

                                        و

                                               ...!

هيچ فاصله اي اين همه خالي نيست...

 

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:57 قبل از ظهر توسط محسن |

  بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي از همه ساکت تره بي حرف تر از همه باشه...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کس که نگاه نمي کنه کمتر از بقيه ببينه...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي شادتره ؛ بي عار تراز بقيه اس...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي مي خنده ، هيچ غمي نديده...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که سنش کمتره نفهم تره...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که تو نمي دوني و نمي بيني که عاشقه،

عاشق نشده باشه...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که ليلا نديده مجنون نيست...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که معصوم ترينه ، مظلوم ترين هم باشه...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي که ساده تره ، سادگي کردنش هم بيشتر باشه...

بنويس اين درست نيست که فکر کني هر کي جلو ناسزاي کسي ساکت موند ، بي قيده...

بگو برعکس همه اونچيزايي که مي بيني و مي بينن ما هنوز هيچي رو يادمون نرفته...

بنويس از اون موقع تا حالا خيلي چيزا تغيير کرده...

ولي بنويس که ما هموناييم...

                   هر کجاي اين دنيا که باشيم...

بنويس ما همونهايي بوديم که يه روز يه مترم نمي شديم و شما بودين بزرگ ما...

بنويس که ما همونهايي بوديم که يه روز با هم يه قل دوقل مي کرديم و سبيل آتيشي برا هم مي

کشيديم...

و تو بنويس...

بنويس که ما شاخ و شونه کشيدنو نشون اجتماعي شدن نمي دونيم...

بنويس ما ذل زدن تو چشم محرم و نامحرم رو نشون خجالتي نبودن نمي دونيم...

بنويس ما به کسي که جلو همه اداي آدمهاي غم زده و ماتم برده رو در مياره 

غمديده و متواضع نمي گيم...

بنويس ما به کسي که جلوي همه نمي خنده تا بگه منم کسي شدم نمي گيم کسي شده...

بنويس ما به کسي که دراز تر از همه اس نمي گيم با فهم تر...

که اگه اينطوره زرافه بايد با شعور تر باشه...

بنويس ما به هر کي که سينه چاک کرد و دکمه پيرنش باز بود نمي گيم عاشق...

بنويس ما به عشق ليلا نديده ها بيشتر معتقديم تا ليلا ديده ها...

بنويس ما به معصوم نمي گيم کسي که تو سري خور تر و مورد ظلم واقع شده تر باشه...

بنويس مي شه ساده بود ولي نه اجازه داد ازت سوء استفاده کنن و نه تو سادگي کني...

بنويس گاهي جواب محکم تر از مشت رو کسي مي زنه که سکوت مي کنه...

بنويس...همه اينها رو بنويس...

بنويس که حتي اگه همه بد و بيراه هاي دنيا رو هم بهمون بگيد ما همون براه ترين هاييم...

بنويس...

بنويس که ما سر به راه ترين بوديم ولي کسي سربراهي ما رو نديد يا نخواست ببينه...

و ما هنوز هم سر به راه ترينيم...

 

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:54 قبل از ظهر توسط محسن |

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

******************

بهش گفتم:بخاطر تو میام اینجا

بهش گفتم:بخاطر تو می نویسم

بهش گفتم:تو هم بنویس

بهش گفتم:...........

بهش خیلی چیزا گفتم

نه مثل بعضی ها که نمی تونن بگن بگن

من تونستم بگم

من بهش گفتم دوستت دارم

اما ............

***************

گفتی ام : شعری بخوان ٬ گفتم:صدایم سوخته ....

نی بزن داغ مرا ٬  گفتم:  که نایم  سوخته

مثل سروی سوخته٬ مخروطی از خاکسترم

آسمان ٬آرامتر ! سرتا  به پایم  سوخته

مثل یک جنگل که در کام حریقی بال ریخت

آری امشب ابتدا تا انتهایم  سوخته

سجده بردم شعله در حجم دهانم موج زد

باز هم سجاده  در  هر  دعایم  سوخته

می تپد یک آسمان پرواز در چشمان من

جرآت پرواز دارم٬ بالهایم سوخته

داغ چشمان شما را شعله شعله نی زدم

راستی ٬ دلهایتان آیا برایم سوخته؟

 
 

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط محسن |

با ... مهربان !!!

به نام عزیزترینم

همیشه می خواستم ....

فقط یک نفر قلبم رو تسخیر کنه ....

فقط یک نفر تو اسمون رویاهام باشه ....

فقط یکی....

همیشه می خواستم ....

اون یک نفر معنی عشق ،ایمان ،صداقت....

بفهمه ....

اگه عاشقه منه تا اخرش بامن باشه ....

همیشه می خواستم ....

همیشه می خواستم ....

ولی همیشه سدی وجود داشت....

ولی اسمان قلب من همیشه افتابیست......

انتظار بازگشت پرندگان مهاجر را می کشد ....

و این انتظار چه سخت است ....

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:45 قبل از ظهر توسط محسن |

    چقدر سخته تو چشمهای کسی نگاه کنی

    که تمام مهرت رو ازت دزدیده و  به جاش یه

  زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به

    جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی

  حس کنی که هنوز دوستش داری  

 چقدر سخته دلت بخوادسرت  

        رو باز به دیواری تکیه بدی

     که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده 

    چقدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

   وقتی که دیدیش هیچ جز سلام نتونی بگی ...

    چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای

       ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

      و آروم زیر لب بگی .....

دوست عزیزم من شکستم چرا شکستنم رو نمیبینی

Dancing Rose     Dancing Rose     Dancing Rose  

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط محسن |

 

آخرین خواهش

امشب شب آخره که                          

مزاحم دلت شدم                                

خورشید فردا مال تو

ببخش که عاشقت شدم

دیگه نمیخواد با چشات                     

حالیم کنی زیادیم                             

بهم بگی باید برم

باید ازت دل بکنم

دوستت دارم برای تو                          

فقط یه حرف ساده بود                          

غافل از اینکه قلب من

منتظر اشاره بود

بدرقه لازم ندارم                                

دارم میرم عزیزترین                            

نذار بمونه زیر پا

این آخرین خواهشمه

قلبمو بردار از زمین!  .....                     

**********************************

اول اومدم خط بکشم

اما

افتادم یاد اون حرف جوجه

که می گفت:

باید یاد بگیریم که خط کشی نکنیم

نه خطی مابین سفید و سیاه

نه خطی مابین پیر و جوان

نه خطی که سوی ما را از شما جدا کند

و نه خطی میان من و تو

خط کشی نکنیم!!!

دیدم راست میگه

پس تصمیم گرفتم

پرده بکشم

چون پرده به راحتی برداشته میشه

اما

خط اگه پاکشم کنی یه چیزایی ازش باقی میمونه

*******************************************************

پرده کشیدم

روی

تمام

افکارم

افکار سفید و آبی

تمام خیالات پوچ اما سرشار از لذت و شادی

و در نهایت پشیمانی

و تمام حسیاتی که از شروع پشیمانی بعد از

۱۵ دقیقه یا شایدم کمتر برمیگردن و تمام وجود آدم رو میگیرن

تا یه مدت مدیدی پرده همچنان افتادست

{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}

تا اون وقت

خ

د

ا

ح

ا

فظ

+نوشته شده در85/03/31ساعت 4:42 قبل از ظهر توسط محسن |

هنگامی که:

 تمام بهشت را با نگاهی براندام درخت پنجره اتاقم تجربه می کنم. چرا ناراحت باشم؟

  وقتی که:

 بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم. چرا غرق شادی نباشم؟

  گاه:

 یک لبخند٬ آن قدر عمیق می شود٬ که گریه می کنم.

  گاه:

 یک نغمه٬ آن قدر دست نیافتنی است٬ که با آن زندگی می کنم.

  گاه:

 یک نگاه٬ آن چنان سنگین است٬ که چشمانم٬ رهایش نمی کنند.

  و گاه:

 یک عشق٬ آن قدر ماندگار است٬ که فراموشش نمی کنم!!!

+نوشته شده در85/03/23ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط محسن |